|
اسب پرنده! |
|
|
|
|
|
|
|
در روزگاران قديم؛ در نقطه اي سر سبز از صحرايي بزرگ چادرهاي زيبايي برپا كرده بودند. اين چادر ها براي ارباب ثروتمندي بود كه تعداد زيادي اسب و گوسفند داشت و كارگران و خدمتكارانش از اموال او نگهداري مي كردند...
نوشته: سيد خليل رفيعي طباطبايي
|
 | |
|
|
|
1389/2/5 |
تعداد بازدیدها : 110 |
|
به نظر من... (0)
|
|
|
|
استخر بياد ماندني! |
|
|
|
|
|
|
برگشتم پيش اشكان كه يكباره ديدم سرايدار مدرسه دويد توي حياط. داد كشيد: «آقا! زود باشيد. آقا بدبخت شديم.» گفتم: «آقا شعبون، چي شده؟» زد توي سرش و گفت: «آقاي همراه زنگ زد و گفت استخر آتيش گرفته».يك لحظه فكركردم شوخي مي كند.آخه استخر چه جوري آتيش مي گيره؟
نوشته: سید خلیل رفیعی طباطبایی |
|
|
|
1388/12/24 |
تعداد بازدیدها : 70 |
|
به نظر من... (1)
|
|
|
|
دختر شرقی، محبوبه ایرانی (بخش پاياني) |
|
|
|
|
|
|
باز هم شلوغش كردي. بچه هم كه بودي سر هر چيزي داد و هوار مي كردي. من اينجا راحتم. اين مهم است. البته هر چه باشد يك دختر شرقي هستم و نمي توانم شما را فراموش كنم. عاطفي هستم ديگر!
نوشته: سید خلیل رفیعی طباطبایی |
|
|
|
1388/12/24 |
تعداد بازدیدها : 55 |
|
به نظر من... (0)
|
|
|
|
بزرگ مردان كوچك |
|
|
|
|
|
|
آقاي مدير صدايم زد .برگشتم و به سمت ميزش رفتم.همانطور كه نشسته بود و به ورقه هاي جلويش نگاه مي كرد با دست چپش نامه اي به سمتم گرفت.در دلم گفتم:اينقدر معرفت ندارد كه حداقل سرش را بالا بگيرد و با آدم صحبت كند.
نويسنده :سيد خليل رفيعي طباطبايي |
|
|
|
1388/12/24 |
تعداد بازدیدها : 47 |
|
به نظر من... (0)
|
|
|
|
نارنجك آبي! |
|
|
|
|
|
|
|
ديشب آسمان اردوگاه پُر از ستاره بود. اينجا از اردوگاه نشتارود بزرگ تر است. آسمانش هم قشنگ تر. همه بچه ها را در حياط جمع كردند.
آقاي پازوكي شروع به صحبت كرد: حواسها جمع! فردا يك برنامه ويژه داريم.
خيلي خيلي ويژه!
نوشته: سید خلیل رفیعی طباطبایی |

| |
|
|
|
1388/12/3 |
تعداد بازدیدها : 133 |
|
به نظر من... (0)
|
|
|
|
دختر شرقی، محبوبه ایرانی (نامه اول) |
|
|
|
|
|
|
|
محبوبه جان سلام. حالت چطور است؟از عکسی که فرستاده ای معلوم می شود خیلی سرزنده و شادابی.حتما از این نامه تعجب می کنی.شاید با خودت بگویی چه عجب برادر بی معرفتم بعد از 5 سال بالاخره دست به قلم برده و برایم نامه نوشته است.خوب!حق با توست. نوشته: سید خلیل رفیعی طباطبایی |

|
|
|
|
|
1388/10/27 |
تعداد بازدیدها : 57 |
|
به نظر من... (0)
|
|
|
|
زيارت نامه دل |
|
|
|
|
|
|
|
15ساله بود.پله ها را دويده بود و حالا داشت نفس نفس مي زد .صبر كردم تا آرام گرفت. گفتم:بچه ها !سوره بقره بزرگترين سوره قرآن است.يكي گفت:آقا اجازه اجازه!بقره يعني چي؟ گفتم:گاو.كلاس منفجر شد. نوشته: سید خلیل رفیعی طباطبایی |
.jpg)
| |
|
|
|
1388/10/27 |
تعداد بازدیدها : 70 |
|
به نظر من... (0)
|
|
|